اولین شهر آزاد ایران - اشنویه و بلاخره اولین قدم و اشک شادی برای تحقق یک رویا.
قلبم جوانه زدهاست. امشب بعد از شنیدن این خبر، برای اولین بار مزه امید و ایمانِ واقعی را در زندگیام چشیدم. همهچیز عین یک فیلم پیش میرود. از آن فیلمهایی که چهل و چهار سال طول کشیدهاست تا به پایان خودش نزدیک بشود؛ اصلا از همانها که موقع دیدنش دستهایتان از هیجان و استرس عرق میکند و مدام خود را به زمین و زمان میزنید. از همانها که حین دیدنش در فکر دارید که اگر پایان خوبی نداشت، بزنید دهان عواملش را زیر کامنتها سرویس کنید. بله! این روزها چیزی در میان گوشم فریاد میزند که آزادی فقط یک رویا نیست. آزادی میتواند روزی در یک جسم بیگناه ۲۲ ساله بمیرد و دوباره جان تازهای بگیرد. یا حتی در دستهای پینه بسته و خالی این مردم یا در شکسته شدن کاسههای صبرمان. شب دوم پاییز است و این بین بوی شکوفههای گیلاس عجیب به مشام همهیمان میخورد؛ حتی سروهای آن طرف قفسمان جان تازه گرفتهاند و دور میلهها- از همانها که پر از خونهای خشک شدهیِ به ناحق ریخته شده، تنیدهاند و میگویند «آی مردم! آزادی یک رویا نیست.»
آه! شاید اصلا همه اینها، این واژهها، این احساسات ناشی از نوریست که از قلبم برای این روزها میتابد باشد اما از یک چیز مطمئن هستم، آن هم این است که بخدا قسم، فقط مرگ است که میتواند این آتشِ امید را خاموش کند.
دو مهر ۱۴۰۱ - ساعت چهار و یازده دقیقه.
برچسب:
نویسنده: سپیده زارعی